22

خرید بک لینک

امکانات وب

چقدر دلگیرم. اصلا دیگه حال و حوصله اینجا موندن رو ندارم. تا جایی که تونستم از مردم فاصله گرفتم. فقط گاهی برای کار مهم رانندگی می کنم و میرم تو سطح شهر. و هر بار بدون استثنا مورد توهین و داد و فریاد مردم قرار می گیرم. نمی دونم چرا انقدر همه حق به جانب شدن. چرا همه فکر می کنن اون کاری که اونها دارن انجام میدن درسته. چرا به خودشون اجازه میدن به راحتی فحاشی کنن. نفرت تمام وجودم رو گرفته. نفرت از مردمی که مجبورم کنارشون زندگی کنم.....

* خانم و آقایی با هیکل های بسیار درشت بابت موضوعی بسیار بسیار کم اهمیت انقدر سرم فریاد زدن و داد و بیداد راه انداختن که همه مردم نگاهمون کردن. از خجالت نمی دونستم باید چه کنم...

** پروژه هایی که بهمون ارجا میشه همه کارهاش با منه. از اندازه گیری و رولوه کردن گرفته تا طراحی و کشیدن با تری دی و شیت بندی و ...

جدیدا هم خانمی به گروه اضافه شده که هیچی بلد نیست و کار آموزش ایشون هم با منه. و هر بار که کارش خوب میشه آقای مدیر کلی تعریف از من می کنه که آموزشهات انقدر عالیه باعث شده این خانم تو این زمان کم انقدر پیشرفت داشته باشه...

امروز اتفاقی کار نهایی که قرار بود دست کارفرما بره و خود آقای مدیر تایتل بندی نهایش رو انجام داده بود دیدم. اسامی گروه طراحی رو نوشته بود و جالب اینجا بود اول اسم خودش به عنوان مدیر پروژه بعد اسم دختر عموش که توی یکی از کارهای قدیمی همراهمون بود و اصلا هم کاری نکرده بود و توی اون پروژه هم صفر تا صد رو من انجام داده بودم. و بعد اسم خانمی که جدید وارد گروه شده و در انتها اسم من!!!

کلی حالم گرفته شد. نمیدونم باید عکس العملی نشون بدم یا نه! چرا وقتی به گفته خودش من مدیر گروه طراحی هستم الان اسمم در انتهای لیست هست؟ اصلا دلیل این کار رو نمی دونم...

*** شاید گریه کردن کمی آرومم کنه...

ساقی می...

ما را در سایت ساقی می دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 65 تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 11:49

صفحه بندی